تبليغاتX
گرافیتی

گرافیتی
گرافیتی های من روی دیوارهای وب...

با سلام!

خیلی فوری و مختصر٬ ۲تا تبریکی که جا مونده رو بگم:

"امیدوارم٬ نوبهارتون سرشار از گشایش و آرامش باشه٬ به امید فرداهای زیباتر٬ آمین!"

"گرافیتی عزیزم٬ پاینده باشی! تولدت مبارک :-* "

+بزرگتر شدم ! ۱ سال...

+ 91/01/0120:20 سارا |
خوش به حال روزگار!

بعد از مدت ها یه حس گرم و درخشان و لطیف٬ توی قلبم داره مثل شعله های شومینه می رقصه!
حسی که لطافت خواب یه دختر بچه ی سه ساله رو به خاطرم می آره!
یا درک نوازش  کشمیری به رنگ فیروزه٬ شایدم تلألو نور خورشید از بطن یک نگین یاقوت...

نمی دونم چیه! اما راضی ام ازش...

بهار خوش عطر و بو با اون هوایی که مستم می کنه٬ داره می رسه٬ و خوشحالم از این بابت.
چقدر خوشحالم که اولین صحنه ای که از دنیا دیدم٬ همین روز های پر تلألو بوده!

سال خوبی بود این سال نود.
چه اتفاق هایی که نیفتاد٬ چه سرنوشت ها که رقم نخورد ٬من جمله برای خودم!

واقعا این سال معرفتی گذاشت که نگو.
ازش تشکر می کنم٬ چون دعام سر سفره هفت سین پارسال برآورده شد.
تفألی که زدم٬ لطف رو بر من تموم کرد.

بیاید این آخر سالی٬ همه رو ببخشیم. بدی ها از یادمون برن٬ دوست هامون رو دوست داشته باشیم.
برای گذشته ها مغفرت طلب کنیم٬
و برای باشنده ها٬خوشبختی.
برای خوب ها دعا کنیم که خوبتر بشن٬
و برای کسایی که بدی کردند٬ دعا کنیم که تکرار نکنند.


"در این سال جدید دعا می کنم برای آسمان که آبی باشد٬
برای باران که ببارد٬
برای آفتاب که دلگرممان کند٬
برای زمین که آرام بماند٬
برای آدم ها که مهربان باشند٬
برای تو که دوستم داشته باشی
و
  خدا که به ما نگاه کند."

دوبیتی محبوبم ازشاعر محبوب ترم٬حافظ شیراز که هر سال می نویسم:

"سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
                                                      بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم٬ فال نیکو مال وافر حال خوش
                                                     اصل ثابت٬نسل باقی تخت عالی بخت رام"

نوبهارتون پیشاپیش همایون باد.

+پاورقی: اینبار پستم٬ پست "پیشتاز" بود! بذارید به حساب عشقم به بهار...

+ 90/12/2123:12 سارا |
مطلبی که گذاشته شده بود٬حذف شد.
پوزش از عزیزانی که براشون کامنت "بروزم" رو گذاشته بودم.
دلیل خاصی هم نداشت٬نثرش به دلم ننشست!
انشالله تا آپ دیت بعدی.
+ 90/12/1411:26 سارا |
سلامی به دلچسبی هوای نمناک پشت پنجره؛
و یک تشکر بارونی همراه با عطر خاک خیس از دوستای گلی که کامنت های پست قبل رو گذاشتن و درخواست "بروز"شدنم و داشتن!

حقیقت اینکه منتظر بودم مطلب خوب جا بیفته تا از ذهن مغشوشم یه پست منسجم و مبسوط بکشم بیرون!

خب؛اووهوووممم-کنایه از صاف کردن گلوم-بسمه تعالی؛

می خوام امروز از یه عزیز بنویسم.
یه دوست صمیمی و گل که از-حدودا- ۳ سالگی م همرام بود.
یه یار مهربان،به شدت خوش زبان، که با زبانی بی زبان گوید سخن فراوان!!

اونی که به اشتیاقش هر سال اردیبهشت ذوقمرگ بودم، خب تو عالم بچگی همه چی بیشتر آدمو سرِکیف می آره!
یادش به خیر،نمایشگاه، با سالنهای فراوون،که وقتی پاتو توش می ذاشتی،از همه طرف سیل کاغذ و تبلیغ و نقشه ی مکان یابی و...میریخت رو سرو کله ات!
با کلی گشت و گذار سالن کودکان رو پیدا می کردی،که کفپوش قرمز هم داشت،اونجا همه یه جوری عجیبی مهربون بودن! به خصوص وقتی خودم با دستای کوچولوم-دستای یه دختر بچه ی ۷-۶ ساله- البته با اجازه ی پدر عزیز، پول خریدامو حساب می کردم!
چه کیف داشت اون روزی که خودم تنهایی یه پازل گنده ی گنده،بلندتر از قَدَم رو که تصویر یکی از نویسنده های معروف بود رو درست کردم، آخر هم خانومه بعد از یه عالمه  تشویق،کلی از آقای نویسنده-جلال آل احمد-برام گفت و یه کتاب هم جایزه گرفتم!
یا اون روز که صفی طویل بسته بودن تا خورشید گرفتگی-به گمانم- رو با تلسکوپی که اونجا بود رصد کنند، و من با قدی که به سختی به یک متر می رسید، ته صف وایسادم، و چون کمی از سر زانوی ملت بلندتر بودم،همه با ناز و نوازش بدون صف فرستادنم جلو و چه کیفی داشت اون رصد!

اما حالا...
جز اینکه دیگه دستام قَدِ عروسک نیست و قَدَم همچنین،هیــــــــــــچ فرقی نکردم!
هنوزم وقتی با دوستام از درِکتابفروشی های انقلاب میام بیرون، ته تهای دلم قیلی ویلی می ره از شوق کتاب جدید! تمام مسیرِ بی آر تی چشمم به جلومه و نگام تو کیسه های دستم!

چه کیفی می ده وقتی کتاب رو با دست راستت از عطفش میگیری و با انگشت شست و سبابه ی دست چپت،اونورش رو نگه می داری و اجازه میدی تا آروم آروم ،برگه برگه از زیر شستت پرواز کنن و برن جهت مخالف، و تو از عطر کاغذ نو و چسب صحافی مست و پاتیل شی!!!
چه خوبه برگه های نو و جلد ترو تمیز و صد البته یه در جدید رو به دنیایی جدید!

دلیل اینکه این موضوع به دلم نشست، این بود که این چند وقته حدود ۷ جلد کتاب اون با قطری اندازه دو بند انگشت،همینجوری الله بختکی به دستم رسید.-که البته بعید میبینم وقت خوندن همشو داشته باشم-
خب،اینم یه بهونه شد واسه نوشتن احساساتی که فقطِ فقط یه کوچولوش اینجا جا گرفت!

چند وقت پیش تو فیس بوک فراخوانی به مناسبت روز جهانی کتاب یا هفته ی کتاب یا...خلاصه درست یادم نیست،برگزار شد،که ما هم می خوایم اینجا برگزار کنیم اگه موافق باشید-با اندکی تغییر-به این شرح:

"بیاین همگی، از یکی از کتاب هایی که خوندیم، یک صفحه ای رو  باز کنیم و یک پاراگرافش رو اینجا بنویسیم! به حرمتِ این عزیز دوست داشتنی!"

"جان من فدای تو مرد! بیا،بیا.مثل مادری تو را به زیر بالهای خود جا می دهم.پهنای جان من قدمگاه توست. چشمانم خاک راه تو. بر آن پای بنه. بر من پای بنه. سم بر بیابان جان من بکوب. بر من بتاز. تازیانه ام بزن.گیسویم تنگ اسب تو باد.جانم را به تو می بخشم.به جای من ببین. دم بزن. نفس من از آن تو. زیور بلا گردانت. این همه تو را و تو من را!...
مارال تو را می خواسته، می خواهد! می دانم. می بینم. می بینم. کور که نیستم.کاش با پیشانی بر زمین کوبیده شده بودی! کاش شکسته بودی! مرده بودی.کاش بمیری گل محمد!
،زبانم لال!"

از رمان "کلیدر".

+پاورقی۱: اگه سوال شد براتون که من قبل ۶ سالگی  کتاب رو چیکار می کردم، باید بگم ورق می زدم و نقاشی هاشو نگاه می کردم و صد البته گاهی دور از چشم بزرگترا توش نقاشی می کردم! ۱ سال پیش از مدرسه هم الفبا رو یاد گرفتم.
+پاورقی۲: دوستان پیشاپیش از همراهی تون تشکر می کنم.

+ 90/11/1422:55 سارا |
نمی دونم چی بگم!
همین الان با ریحانه صحبت کردم.
خُب...باشه قبول دارم.
اشتباه از من بود که نباید پست قبل رو می ذاشتم.
بر عکس هر آنچه تصور می کردم موجب "سو‌ءِ تفاهم" شد!!

"عَجَــــــبا!! حَیْـــــــرَتاا !!!"

نمی دونم٬چیزی به "مُخَّیله ی مُتِخَیـــلم "نمی رسه ٬چون قصدی جز اختصار مطالب نداشتم.

به هر حال٬ با عرض عذر ازهر قصوری شده ولو سوء تفاهم!

دلم آشوبه٬هزار تا "وجه" دارن از همه طرف می کِشندم٬دارن تیکه تیکه ام می کنن...چقدر مضطربم!!
چمه من باز...؟؟ چرا باز بخش "تصویر سازی مغزم" روشن شده داره عین ساعت کار می کنه؟؟
هر کار می کنم٬ بدترین اتفاقات توی ذهنم تصویر می شن..!
وای خدا...
چقدر بده به هر طرف نگاه کنی٬ هر کی حرفش بیاد وسط٬ باز هم این تصویر سازی لعنتی شروع می کنه٬ تیک تاک تیک تاک...
بازم خوابای "چَپَندر قیچی"!!!
چرا به هر کی فکر می کنم همون لحظه٬ نه پس نه پیش٬سرو کله اش پیدا می شه؟؟ (باز هم تصویر پیدا شدن سرو کله ی اون فرد لای یه دستمال بزرگ قرمز توی صندوق عقب ماشین...اَه ه ه....! )

فک کنم همش از اینه که کل بچگی ام به نقاشی و تصویر سازی گذشت...البته  میگذره...چون هنوز بزرگ نشدم! یعنی نمی خوام بشم! "دنیای بزرگترا" زیاد قشنگ نیست٬ می خوام کودک درونم بپّر بپّر از یادش نره...

اوووه! چقدر زدم جاده خاکی! شد تیریپ "سیال ذهن"!

یا خدا...رحمی کن!

"بگذریم..."

یه سری ابیات بی ربطِ مربوط:

"زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم             گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه         ور بنهی یا بنهم هرچه بیابم شکنم
زانکه دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود                 گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم..."


"من چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم
گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم
به سما و به بروجش به هبوط و به عروجش
نفسی همتک بادم  نفسی من هلپندم
نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم
نفسی غرق فراقم نفسی رام تو رندم
نفسی همره ماهم نفسی مست الهم
نفسی یوسف چاهم نفسی جمله گزندم
نفسی رهزن و غولم نفسی تند و ملولم
نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم
بزن ای مطرب قانون هوس لیلی و مجنون
که من از سلسه جستم و تد هوش بکندم..."

"توسنی کردم ندانستم همی
                                     کز کشیدن تنگ تر گردد کمند..."

چند وقته این شعرا ورد زبونم شدند
چراشو٬
"اللهُ اعلــــــــــــــم بالصّدور!"

+پاورقی ۱: از قالب جدبدم راضی ام...
+پاورقی۲:خیلی خوشحالم از اینکه فیلم "اصغر آقا" گلدن گلاب رو رو هوا زد! پیش به سوی آسکار اوارد!!
+پاورقی۳:...

+ 90/10/2620:56 سارا |
این پست رو فقط به منزله ی یه break نوشتم اندر احوالات "من و ریحان بانو و فائزه " در هنگامه ی(!!) تدریس دکتر "بیـــــــــب"  :

"ذرت مکزیکی چنده؟؟
کپی هایی که ریحانه آورد٬ واس "بیـــــــــــب" بود؟؟آوردیش؟؟
ببخشیــــــــدا !!! هی جفت پا می آم وسط کارات ...!"

"۲۰۰۰ تومن
اوهوم باهامه!!
چقدر سوالات مربوط بودن!!"

"استاد بیا ...
(نقاشی بعدی استاد در حال فرار!!!!)" **

"حرف نزن دیگه!! اَاااااه !"

"ریحانه! بای بای! دارم می رم بمیرم!!" **

"هوس کردم ذرت بزنیم! آره کلا" نمی دونم چمه که در آن واحد ۱۰۰۰ تا فکر تو کله ام می تابه!!راستی..."بادکش" رو دیدی؟؟؟ "

"آاااااااا! اتفاقن قبل اینکه بیام کلاس می خواستم بگم بریم بذرّتیم!!"

 

"این چیه دقیقن؟؟ خیلی سوررئاله!!تو ضیـــــــــــح بده!!"**

"می دونی ریحانه! این رو دل مشغولی های سوررئالم ایجاب کرده!حقیقتا دغدغه های کوبیسمی من داره داغونم می کنه! ییهو٬ به شکل نقاشی های سوررئال می ریزه بیرون! کلا آدمی هستم معتقد به سادیسم و مازوخیسم که دل نوشته هام(!!) از پسا پست مدرن های قرن ۲۲ به شمار می ره!!!!!"

"تحت تاثیر کلام نافذت حرف زدنم ادبی شد!!"

 

+پاورقی ۱:برای حفظ حیثیت نام نویسنده ها ذکر نشده!
+پاورقی۲:عبارتهای ستاره دار "مصوّر" بوده ان!همراه با هنر دست بچه ها.
+پاورقی۳: خذعبلات عبارت آخر کار خودمه تلویحا" خطاب به فیلسوف نماها که احیاناً بخندیم دور همی!!
+پاورقی۴: دوستان در جریان "فرار اساتید" هستید دیگه؟؟:))

 

+ 90/10/1921:21 سارا |